تبليغاتX
خاطرات ما و بادمجان دور قاب چین هامان

خاطرات ما و بادمجان دور قاب چین هامان

مکتوب میکنیم از بابت التفاتی که به اطرافیانمان داریم

صرف افعال فارسی یا چگونه به بهلول میرینیم

صرف فعل ریدن - نادرشاه اعظم

نرینی بهم

ریدم بهت

ریدی بهش - ریدش بهت

نرینین بهمون

نرینه بهت

برینین بهش ( مصداق همبستگی و کار دسته جمعی )


صرف فعل ریدن - حسن صباح

میرینم بهش

برین بهش

رید به خودش

بیا با هم برینیم بهش

شما میخواین برینین بهش

آنها ریدند ( دارای کنایه است هم به خودشان ریدند هم بهشان ریدند)


صرف فعل ریدن - بهلول

ریدم

ریدی بهم

رید بهم

ریدیم

ریدین بهمون

ریدن بهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:31  توسط نادر شاه عصر جدید   | 

فشار از نوع سوم

پیرزن پشم فروش طی بازدیدی از محل احداث کارخانه به شاه شاهان و عوامل دربار اعلام کرد : لازم است به جهت جبران مافات و ازمنه از دست برفته فشارها افزایش پیدا کند ، از آنجا که عقل ناقص مشاورین دربار کفاف تفسیر لغات غامض پیرزن را نمیدهد بر شیخ امر نمودیم طی نظر پرسی از درباریان در خصوص نحوه افزایش فشار و نقطه مورد نظر جهت فشار اهتمام بر کشف پیچیدگیها بنماید و فی الحال این است عریضه شیخ از آرای درباریان به خدمت ما اندر باب فشار:

 ف.ص.جارچی دربار : سلللللللللام آقای مهندس ، حال شما خوبه ، من هیفده تا لیسانس دارم ... ناگهان مشتی از غیب با فشار به پک و پوز آویزان وی اصابت میکند.

حسن صباح : القاعده فشار بایستی از پشت وارد شود تا اثر مناسب داشته باشد ... (شیخ در حال فرار کردن یادداشت برداری میکند)

یعقوب لیث : بوسه مگر چیست فشار دو لب ... (نامبرده مدتی است جوگیر شده )

ابو مسلم خراسانی : من فشار میدم شما بگو کجات درد میگیره ... نامبرده سپس به قصد فشار دادن به شیخ حمله میکند.

رضا خان : اصولا قانون هفتم فشار میگه تمامی فشار نقاط مختلف بلاد بر قائمشهر وارد میشود.

بهلول : من هنوز جای فشارای قبلیم خوب نشده ..... میترسم. ( جهت درمان به خدمت ابومسلم ارسال شد )

فرهاد : اوا آخ جون فشار ، کی قراره منو فشار بدین؟

خواجه اباصلت : ابزار فشار اگه در حد استانداردهای معتبر باشه من حرفی ندارم ( نامبرده پس از رویت ابزار فشار ملوکانه حرفی برای گفتن نداشته)

میرزا : بدلیل عدم قابلیت تحمل فشارهای مورد نظر متواری است.

م.ح.ابوالمفتخور : من که زور ندارم فشار بدم ، اگه میشه بشینم فشاردونا رو تیمیس کنم.

نغ معروف : از جولو چیشمام خفه شو      شیخ : اینکه ربطی به فشار نداشت.     نغ معروف : خب با فشار از جلو چیشمام خفه شو!!!!

پس از دریافت گزارش فوق محاوره کوتاهی بین شاه و شیخ هم صورت گرفت.

مکان : دربار سلطنتی            زمان : ساعت ۱۲ شب

شاه : ابله ، این چه گزارشی بود؟

شیخ : نهایت تلاش بود سرورم.

شاه : خب ، بگذریم ، هزار بدم فشار ....

شیخ : هزار و پونصدش کن فشارو ..... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:47  توسط نادر شاه عصر جدید   | 

مبارك

اليوم به مناسبت آبستن شدن زيدبن مسلح اردبيلي كمالات مباركي را به كليه منتسبين به اين بارگاه مبارك ميداريم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:25  توسط حسن صباح  | 

غلبه آندلسیان در غیاب بهلول

الاول :

غلبه آندلس بر پروس ما را بسیار خشنود نمود ، بسیار مبارک بادا .

الثانی :

دیشب تفالی به دیوان خودمان زدیم در خصوص غیبت چند روزه بهلول شعری آمد بسی پرمغز

در کارگه مشاوری رفتم دوش

دیدم دو هزار پرسنل اسکول و مموش

هریک با عشوه و ناز میگفتند

کو بهلول کره خرِ،کوتوله ی،انِ،چموش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:48  توسط نادر شاه عصر جدید   | 

خدم و حشم به خواستگاری میروند...

تمام هیکلش را باید بدهیم زر بگیرند این شهرزاد قصه گومان را ، پدر سوخته قصه هایی میگوید که از فرط حلاوت خواب از سر ما بدر میکند ، دیشب قصه خواستگاری رفتن ابواب جمعی مان را گفت بدین شرح:

۱. صحنه خواستگاری بهلول:

بهلول در حالیکه کت و شلوار پدر بزرگش را که به رنگ سبز فسفری است بر تن کرده در گوشه ای از مبل قایم شده و یواشکی برای عروس عشوه شتری می آید ، پس از مدتی کلنجار رفتن و مذاکرات معمول بر سر شیربها و مهریه و ایرادات بهلول نسبت به اینکه ۳۷۵۰تومان برای مهریه و ۲۱۰ تومان برای شیربها زیاد است ، خانواده عروس به این نتیجه می رسند که در ازای کسر این مبالغ بهلول هفته ای یک روز بیشتر در خانه نباشد و چون تماشای لبخند بهلول خطر سقط جنین بدنبال دارد در طول بارداری زن نیز به یکی از پروژه های جنوب منتقل شود ، با توجه به این توافقات همه دست میزنند اما در حین دیده بوسی و بغل کردنها بهلول لای دست و پا له میشود.....

۲. صحنه خواستگاری میرزا کوچک خان:

میرزا با موهای درهم ریخته در جلسه خواستگاری نشسته و به صحبتهای بزرگان گوش میدهد ، بدلیل هیجان بالای جلسه میرزا یک پلاستیک تخمه از جیب کتش بیرون کشیده و مشغول خوردن میشود ، با توجه به اینکه پوست تخمه ها به اطراف پرت شده و ضمنا ابوالمفتخور هم آنجا نیست که محوطه را تیمیس کند ، میرزا ناخودآگاه بیاد گذشته ها افتاده و بخاطر می آورد ۳عدد شورت و ۲عدد زیرپوش در بارگاه نادرشاه برجای گذاشته لذا فی الفور غیبش میزند....

۳. صحنه خواستگاری شیخ بهایی:

شیخ در حالیکه موهای خود را به مدد ۴ خروار ژل صاف نموده دست به سینه مقابل پدر عروس نشسته ، با توجه به اینکه پدر عروس خانم به شیخ میگوید میتوانی با عروس صحبتهایت را انجام دهی ، بلافاصله شیخ به مثابه فردی بی جنبه دست به لای عبای خویش برده و موبایل خود را بیرون میآورد سپس به کوچه دویده و تا صبح از کوچه با داخل خانه مشغول صحبت میشود....

۴. صحنه خواستگاری فرهاد:

فرهاد سعی میکند بسیار مودبانه پدر شیرین را قانع کند اما ناگهان صدای پدر شیرین در می آید: خودتو واسه ما لوس نکن ، پاشو ، پاشو ظرفهامون یک هفته است مونده تو ظرفشویی.....

۵. صحنه خواستگاری ابوالمفتخور :

 با توجه به اینکه ۱۶ نفر از افراد خانواده وی توسط یک فقره پیکان چخ چخی به خواستگاری میروند ، نامبرده پس از مدتی در صندوق عقب کنار کفسول گاز پیدا میشود ، مادرش لباسهای وی را تیمیس نموده و داخل خانه میشوند ، در ابتدای ورود به حیاط پای وی به شیلینگ آب گیر کرده و روی پوشقاب میوه کنار حوض سرنگون میشود و کَش تنبانش در میرود .....

۶. صحنه خواستگاری حسن صباح :

پس از حدود ۳ ساعت مذاکره فشرده ناگهان جلسه خواستگاری وی بخاطر یک سوء تفاهم به تشنج کشیده شده و درگیری آغاز میشود ، ظاهرا پدر عروس تصور میکرده وی به خواستگاری دخترش آمده درحالیکه نامبرده به خواستگاری پسرش رفته بوده....

۷. صحنه خواستگاری یعقوب لیث :

با توجه به اینکه نامبرده هر ۲۰ دقیقه یکبار جلسه را ترک میگفته وپس از ۵ دقیقه برمیگشته است پدر عروس به مساله مشکوک شده و تصور کرده ایشان پر ادراری دارد لذا نامبرده را تعقیب کرده و متوجه میشود ایشان هر ۲۰ دقیقه با خلافهای محل به استعمال دخانیات میپردازد....

۸. صحنه خواستگاری خواجه اباصلت :

در ابتدای جلسه اباصلت اعلام میکند با توجه به عدم ارائه چک لیست کلیه عواقب این خواستگاری بر عهده پدر عروس است ، سپس در خواست certificate و بازرسی اولیه مینماید ، نامبرده سپس توسط هوابرش قصد بریدن قطعه ای از عروس بعنوان test piece داشته که پدر عروس شدیدا به این مساله اعتراض می نماید ، با توجه به اعتراض پدر عروس کیفیت جوش آنتن وی زیر سوال رفته و اباصلت دستور بریدن آنتن را صادر می نماید.....

۹. صحنه خواستگاری رضا خان :

پس از مذاکرات مقدماتی با توجه به اینکه پدر و پدر جد عروس که تا آن روز تصور میکرده اند از اهالی سبزوار و مشهد هستند ، با توضیحات رضا خان متوجه شدند که نه تنها قائمشهری بوده بلکه پسر عموی زن پدر جد عروس در قائمشهر کله پزی هم داشته است ، بدلیل شوک وارده به نامبردگان کلیه افراد مذکور در بیمارستانی در قائمشهر شماره ۱۲۴ ( مشهد سابق)  بستری شدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:3  توسط نادر شاه عصر جدید   | 

اسد و پترو آلمادوار

در ملوک شاهانه به واسطه علاقه شخصی شاه و ارادت خاص پترو  به او در خصوص سینما توگراف تمثالهای متحرک از پترو طرفداران انبوه دارد. شیخ بهایی از تمثال متحرک اختر ساز (Star Maker)  بسیار او را خوش آمده است ولی من(حسن صباح) این را هنوز از دیده نگذرانده ام.شاه مدتی است روزگار بر ما تیره و تار نموده که میخواهد تمامی تمثال متحرکهای پترو را در گنجینه اندرونی گرد هم آورد. کسی نیست به او بگوید یا باید مملکت داری کرد تا یاغیانی چون بنی اسد ابن بمرود یا رنجبر ابن مسلح پا از گلیم خویش فراتر ننهند و سربازان مراد بیگ را مورد لعن و دشنام قرار ندهند یا به فکر پترو باشد.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:18  توسط حسن صباح  | 

کارخانه پیرزن پشم فروش

یکی بود ، یکی نبود ، یک پیرزن پشم فروشی بود که پشم های ابریشم میفروخت ، با عنایت به وضعیت تجارت جهانی این پیرزن تصمیم گرفت کارخانه ای در ولایت قهستان به جهت گسترش صنعت پشم احداث نماید ، از آنجا که نامبرده جک و جانوران زیادی در خانه اش ولو بودند ابتدا باید آنها را بیرون میکرد تا در محوطه خانه نسبت به احداث ساختمانهای مورد نیاز اقدام کند ، لذا ابتدا به سراغ جانور اولی رفت و گفت : داداش زود جل و پلاستو جمع کن بزن به چاک ! جانور اولی که فرهاد نام داشت با حالتی گریان گفت: من که عاشق میشم برات ، پاچه خواری میکنم برات ، ظرفا رو خوب میشورم برات بذارم برم؟ پیرزنه دید همچین بد هم نیگه گفت جهنم تو مشاور من بمون یه حقوق بخور و نمیری هم بهت میدیم دیگه ... بعد پیرزنه رفت سراغ اباصلت گفت یره تو یکی دیگه باید بری خدا وکیلی ، اباصلت یهو غش کرد رو زمین و ضجه زد که : من که گیر سه پیچ میدم برات ، دهن اونا رو صاف میکنم برات ، سفره تو پهن میکنم برات بذارم برم ؟ پشم فروشه گفت : جهنم تو هم بشو مشاور ما یه پولی هم به تو میدیم دیگه ، پیرزنه چنگ انداخت جانور سوم رو گرفت هنوز حرفی از دهنش خارج نشده بود که جانور نالید : مو که غِذای مونده مُخورُم برات ، آبگوشت پشگل مپزُم برات ، زلفامو بلند مُکنم برات بذارُم برُم؟ پیرزنه کف کرد هیچی نتونس بگه ، القصه همینطور هی جونورا ضجه زدن ، هی موندنی شدن تا اینکه پیرزنه رسید به بهلول : خداییش تو با این هیکلت ، با این قیافه سریعا بکن برو ، حالم بد شد . بهلول ونگ زد که : من که قوز میکنم برات ، خودمو گوز میکنم برات ،ژستای قشنگ میگیرم برات ، نفر مشنگ میگیرم برات بذارم برم ؟ پیرزنه دلش کباب شد دید این از همه محتاج تره ، گفت سگ خور تو هم باش رییس مشاورا ، چند روزی که گذشت پیرزنه متوجه شد با این مشاورا به جایی نمیرسه در نتیجه کلا خانه را با جانوران مذکور تحویل نماینده تام الاختیارش در امور پشم داد و به پایتخت مهاجرت کرد. خلاصه حالا نادر شاه مانده و انبوهی پشم که بایستی ابریشم میشده ولی جانوران نه تنها به پشم های پیرزن دست نزدند بلکه پشمهای خودشان نیزفراموششان شد. نادر شاه بینوا هم یکی توی سر خودش میزند پنج تا تو سر بهلول. قصه ما به سر رسید پیرزنه به پشماش نرسید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط نادر شاه عصر جدید   | 

اندر احوالات جینراتور

 گاهی دوستان از عمارت اندرونی مجاور با کارفرمای کارفرمایان که با توجه به کبر سن و داشتن نیم سبیلی بر بالای  لب و  از سری رعایای پر حرف برخی سوالات میکنند که: آیا زمانی که جینراتور در گوشه ای باشد آیا ضرورت دارد افروختن علاالدین؟ 

فی الحال لازم است صاحبنظران از خود نظر ول  کنند.


نظریه نادر شاه عصر جدید :در رساله آمده که احوط است افروختن کبریت بشرط آنکه غصبی و نجس نباشد ، و لکن واجب کفایی است بر افروزاننده که غسل شب جمعه را بجای آورد سپس بیافروزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:5  توسط حسن صباح  | 

آیا یک خلال دندان میتواند سیگار بکشد؟

خب ، ما چند روزی نبودیم و رفته بودیم ییلاقات طرقبه و شاندیز حال از خودمان بدر میکردیم ، چندی پیش حسن صباح اندر احوالات منگانه خویش از ما معمایی پرسید بدین مضمون که آیا یک خلال دندان میتواند سیگار بکشد یا خیر ، ما غرق تفکر شده و با شیخ خود ( شیخ بهایی ) غور نمودیم و پاسخی اندر خور نیافتیم تا اینکه الیوم اندر میان فوتوغرافهایمان ، فوتوغرافی یافتیم که روز شکار با ابواب جمعیمان در چراگاه انداخته بودیم ، در این تصویر بهلول در میان دست و پای ما وول میزند و سعی میکند سیگار خود را با آتش زنه روشن نماید ، از آنجا که این بهلول خار و خسی بیش نبود و روزی پس از صرف بره کباب شده اندر پی سیخی میگشتیم که لای دندانهای مبارکمان بنماییم ، یهو چشم قشنگمان افتاد به شبه خلالی که کف جورابمان چسبیده بود ، سیخ را که در دهانمان نمودیم ، سیخ گفت ابتدا دندانهای بالا را تمیز بنمایم یا نیش سمت چپ پایین را ، ما را بسی خوشحالی دست بداد از یافتن چنین سیخ دانایی که خود پرسش می نمود اندر نحوه انجام کار ، ازین رو سیخ مذکور را بعنوان مشاور خود منصوب نمودیم ، فی الحال نیز در همه امور از طهارت گرفته تا علوم مغناطیسیه با این خلال عزیز مشورت میکنیم ، حال غرض ازین همه روده درازی این بود که بگوییم اولا پاسخ معمای حسن را یافتیم ، آری خلال دندان هم سیگار میکشد ، دوما میخواهیم بدهیم یک فقره بوق ۹۱۱ عقب این بهلول عزیز ببندند که خدای ناکرده در این بازدیدها و شکارها لای دست و پای همراهان ما گم و گور نشود که ما بسی دلتنگ میشویم ، شاید تا ۱۰۰ سال بعد هم دیگر سیخی به جوراب ما گیر نکرد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:24  توسط نادر شاه عصر جدید   | 

در فراق ملا باشی

از آنجا که ما طبع لطیف شاعرانه ای داریم ، الیوم از خودمان شعری ول کردیم بسی پند آموز:

یعقوب من

اشکهایت یادآور حضور جانان است

هنگام نصب سنگ ازاره

کاش میتوانستیم

چوب خط اضافه کارمان را

بر سگرادها نقش بزنیم

مانند کتیبه های فرهاد بر بیستون

آه ... لعنت بر شما

ای مدارک FC نشده

افسوس

آنگاه که حسن کاندوئیتش را

در لچکی ها فرو میکرد

نفهمیدیم

برای جبران تاخیر پریماورا

آقابالازاده

برای ما تنبان نمیشود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:55  توسط نادر شاه عصر جدید   |